سيد محمد باقر برقعى
765
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
سراى وصال دل به ديدار تو ارادت داشت * لحظه با تو هواى ساعت داشت روزگارى كه عشق مانده غريب * كى توان عمر پرسعادت داشت ؟ گشته دلسرد و گوشهگير و حزين * دل ، كه يك زندگى ارادت داشت گر محبّت شعار ما مىبود * مشتها رنگ و بوى وحدت داشت كاش مىشد براى ترك مرض * گذر از كوچههاى عادت داشت مىتوان با صفا و شور ، هنوز * جشن پررونق عبادت داشت حال او خوش كه در سراى وصال * دست در گردن شهادت داشت خزانزده در مرگ گل شكست چون پشت باغبان * مىگفت و مىگريست اى داد از خزان نسرين و نرگسم از دست رفتهاند * شادى تباه شد در مرگ اين و آن پرچين و خسته بود رخسار باغ فين * او هم ز درد داشت انبوهى از فغان بنشسته رنگ غم بر گونههاى باغ * برخاست از درخت فرياد « الامان » در سوكشان نمود بر تن لباس سبز * تا مرهمى شود بر درد بىكران وقتى كه دل بديد آن رنجهاى تلخ * فرياد بركشيد هر روز امتحان ؟ بىعشق اين دلم باغ خزانزده است * يا ربّ ! نباشدش بىعشق يكزمان حجاب هميشه عادت اين كاروان مگر خواب است * كه جنس عاطفه در شهر عشق ناياب است وداع كردهء مهريم و سردخصلت و گُم * مگر كه روشنى ما ز كرم شبتاب است دريغ و درد ! كسى دم ز عشق زد امروز * كه حُسن خلق و صفايش چو پور خطّاب است خدا كند كه غزل را رها ز خويش كند * دلم كه در طلب واژگان پُرتاب است خوشم كه عشق به ايمان گره ز مستى خورد * به يمن آنكه به ابرو پيام محراب است